مرا عادل شمارید

(لهر,کوهستانی از مه سابق) می نویسم، شاید که ننوشته ها را نوشته باشم.

زن
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: ناگفته ها ،صحبتهای خودمانی

به قول کوروش عزیز، اپیزود اول:

دو قطره آب که به هم نزدیک شوند، تشکیل یک قطره بزرگتر میدهند...اما دوتکه سنگ هیچگاه با هم یکی نمی شوند !پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم،فهم دیگران برایمان مشکل تر، و در نتیجه امکان بزرگتر شدنمان نیز کاهش می یابد... آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ،به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن به هدف خودلجوجتر و مصمم تر است.سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.اما آب... راه خود را به سمت دریا می یابد.در زندگی، معنای واقعی ترسختی، استواری و مصمم بودن را،در دل نرمی و گذشت باید جستجو کرد.گاهی لازم است کوتاه بیایی...گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...اما می توان چشمان را بست و عبور کرد گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوز که نبینی....ولی با آگاهی و شناخت وآنگاه بخشیدن را خواهی آموخت ...

باز هم به قول کوروش عزیز، اپیزود دوم:

در این پست قصد دارم قسمت هایی از کتاب جنس دوم ، نوشته سیمون دوبووار را برای شما بنویسم. قضاوت در مورد جنس زن با شما، من جرأت نمی کنم هیچ گونه ابراز عقیده ای بکنم.

فقط در عشق است که زن میتواند اروتیسم و نارسیسم خود را با هم آشتی دهد ؛ به نظر زن چنین میرسد که هم آغوشی ها ، پیکرش را پژمرده و آلوده می کنند و یا سبب به پستی گراییدن روحش میشوند . از این رو است که بعضی از زنها سرد مزاجی را بر میگزینند و می پندارند که به این ترتیب کمال و دست نخوردگی « من برتر » شان را حفظ میکنند . زنهای دیگری شهوتهای حیوانی و احساس های متعالی را از هم جدا میکنند ... برای بسیاری از زنها ، سقوط در دنیای حیوانی ، شرط رسیدن به اورگاسم است . آنها در عشق جسمانی ، نوعی گرایش به پستی که با احساس های ناشی از ارزش و محبت نمیتواند آشتی پذیر باشد ، می بینند . اما از نظر زنهای دیگر ، به عکس ، ارزش محبت و تحسین مرد ، این پستی را منسوخ می کند . این زنها رضایت نمیدهند خود را در اختیار مردی بگذارند ، مگر اینکه خود را عمیقا محبوب او بپندارند ؛ زن باید خیلی وقیح ، بی اعتنا یا مغرور باشد که روابط جسمانی را چون مبادله لذتی که هر یک از دو طرف در آن نفع خود را می برند در نظر بگیرد . مرد به اندازه زن ، و شاید هم بیشتر ، در برابر کسی که از نظر جنسی قصد بهره برداری از او را داشته باشد ، طیغان خود را آشکار میکند ، اما معمولا زن دارای این احساس است که طرف دیگر از او به مثابه وسیله ، سواستفاده میکند . خفت و خواری عملی را که زن چون شکست در نظر میگیرد ، فقط حس تحسین و ستایش به شور آمده میتواند جبران کند . دیدیم که رابطه جنسی ، از خود بیگانگی عمیقی از زن می طلبد ، زن در بی حالی انفعالی فرو میرود ، چشم ها بسته ، گمنام ، گمگشته ، احساس میکند که با دست امواج بند میشود ، در توفانی شدید فرو می غلتد ، در شب و تاریکی مدفون شده است ... زن میکوشد که با چشمهای معشوق ببیند ، کتابهایی را میخواند که مردش میخواند ، تابلوها و موسیقی هایی را ترجیح میدهد که مردش می پسندد ، فقط به منظره هایی که همراه با مردش می بیند علاقه پیدا میکند ، به اندیشه هایی که از طریق مردش به او برسد توجه دارد، دوستی ها ، صمیمیت ها و عقیده های او را می پذیرد ، هنگامی که از خود سوال میکند ، می کوشد جواب مردش را بشنود ، ... مرکز جهان نه جایی که خودش در آن قرار گرفته ، بلکه جایی است که محبوبش حضور دارد ، تمام راهها از خانه مردش شروع میشوند و در همان جا نیز پایان می پذیرند ... برایش مهم نیست که مقام دوم را داشته باشد ، به قدری که دوست داشته باشد ، به قدری که مورد علاقه باشد و برای مرد محبوب ضروری باشد و خود را به طور کامل توجیه شده می یابد ؛ از آرامش و سعادت لذت می برد ...

همیشه از خودم می پرسم که به راستی چنین است؟

 

پ ن:

در مورد گلشیفته چه بگویم؟ تحسین یا تحقیر؟ ستایش یا کرنش؟ سفید یا سیاه؟ گل یا خار؟ نه من در مقام قضا نیستم...

اما می توانم بگویم او هم یک زن است، زنی با همه ویژگی های تفسیری سیمون دوبووار ... او هم یک زن است و هنوز هم یک ایرانیست، هنوز هم یک انسان آزاده و یک هنرمند است. گلشیفته هنوز هم یک زن است. نه کم و نه بیش...

بعد نوشت:

دیشب توی حال و هوای خودم بودم که رفتم سراغ کتاب "سگ ولگرد" هدایت و چشمم به داستان " دن ژوان کرج" افتاد. نمیدونم چرا اما خیلی احساس خوبی از دوباره خوندن این داستان بهم دست داد. این داستان رو اینجا  برای مطالعه شما عزیزان قرار می دم. دن ژوان و دن ژوان های زیادی میان توی زندگی آدم و میرن... این ما هستیم که باید حواسمون رو جمع کنیم...این ما هستیم که نباید بهشون بها بدیم... این ما هستیم که باید دست رد به سینشون بزنیم... این ما هستیم که باید ندیده بگیریمشون...

یا حق


 
سکوت کردم!
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: ناگفته ها

چی بگم؟ چی بنویسم؟

خبر! خبر! خبر!

نفت ایران تحریم شد...

رقص و پایکوبی کنید... با شما هستم، با شما فارسی زبونهای اون ور آب که اسم خودتون رو ایرانی گذاشتین... آره با شما هستم. خیلی خوشحالید نه؟

هیچ میدونید چی به سر برادر و خواهر های شما توی این مملکت میاد؟؟ شما واقعا ایرانی هستید؟

قابل توجه اونایی که میگن سرت رو بنداز پایین زندگیتو بکن...

قابل توجه اونایی که میگن ایران به ما چه...

قابل توجه اونایی که میگن جنگ بشه...

قابل توجه اونایی که میگن تحریم بشه...

 

برلوت برشت مینویسه:

زمانیکه نازیها کمونیستها را بردند

سکوت کردم، آخر من که کمونیست نبودم.

هنگامیکه آنها اعضاء اتحادیه های کارگری را

بردند، سکوت کردم، آخر من که عضو اتحادیه نبودم.

وقتی سوسیالیستها را به زندان

افکندند، سکوت کردم، آخر من که سوسیالیست نبودم.

لحظه ایکه یهودیها را به حبس

افکندند، سکوت کردم، آخر من که یهودی نبودم.

و آنگاه که برای بردن من آمدند دیگر

کسی باقی نمانده بود که اعتراض کند.

 

اکنون

نفت

ما

را

تحریم

کردند...

سکوت کردم، آخر من که ایرانی نبودم...

کیست که اعتراض کند؟

 

 

بعد نوشت:

من از کافران نمی نالم که همه را به کیش خود می پندارند، من از مومنانی مینالم که دیگران را به ایمان اجباری وادار می کنند!


 
دروغ
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: ناگفته ها

در کتابی از آناتول فرانس خواندم:

((دو چیز تفاوت فاحشی را بین انسان و حیوان به وجود می آورد : قدرت بیان و دروغگویی. ))

اکنون که به این جمله می اندیشم میبینم چقدر ملموس و  قابل فهم است. تا کنون به واژه دروغ اندیشیده اید؟ آیا اندیشیده اید که چرا ما انسانها تا این حد دروغ می گوئیم و دروغ تا چه حد در زندگی روزمره ما نقش بازی می کند؟ 

آیا می دانید که دروغ شکوفه می آورد، اما میوه ندارد؟

آیا می دانید در مرداب دروغ چیزی جز ماهیهای مرده شناور نیست؟

مدتها بود که در جامعه ایرانی دست به عصا راه می رفتم و همواره سعی ام بر این بود مستمع باشم و نه متکلم، تصورم بر این بود تکلم از روی نیاز است و شنیدن هنر است. مدتها شنونده محافل بودم و هر چه بیشتر می شنیدم  بیشتر به اصل بی اعتمادی به جهان پیرامون معتقد می شدم. در جامعه ای که مادر به فرزندش صبح به صبح دروغ می خوراند و پزشکانش دروغ تجویز می کنند و مهندسانش با دروغ هایشان برج می سازند و زیبارویانش با دروغ بزک می کنند و بازاریانش سکه دروغ ضرب می کنند...

حتی شنیدن هم خطاست.

بگذارید اندکی با خودما ن صادق باشیم، بگذارید علت همه این پریشانی ها و دروغها را بگویم، حقیقت این است که ما نسل بدبختی هستیم، به همین جهت از بیچارگی ناچاریم به کمک دروغهایی خود را از واقعیت های زندگی دور نگه داریم. گاهی آرزو می کنم کاش در دنیا سه چیز وجود نداشت: غرور، عشق و دروغ؛ آن وقت کسی از روی غرور برای عشق دروغ نمی گفت. گاهی که به صفحه فیس بوکم سری میزنم و عکسهای دوستان  و اقوامم را میبینم بسیار مشعوف می گردم، حتماً می پرسید چرا؟ چونکه عکس ها هیچ گاه دروغ نمی گویند، شاید تنها به این دلیل دروغ نمی گویند که هرگز چیزی نمی گویند.

مدتی است که نزدیکی خاص با برخی از آثار نیچه در خودم احساس می کنم، نیچه در شرح بسیاری از واژگان و مطالب فلسفی گفتار ویژه خود را رعایت می کند. نیچه چنین می گوید:

((آن کس که به گونه ای ژرف به جهان نگریسته باشد، بی تردید می داند چه حکمتی در سطحی بودن انسانها نهفته است. این غریزه حفظ خویشتن است که به او می آموزاند، سطحی، آسان نگر و دروغین باشد))

همیشه با خواندن آثار نیچه با جهانی از پرسش های گوناگون روبرو گردیدم، آثار نیچه حکم ماساژ مغزی را برایم دارند. نیچه با عنوان نمودن واژه غریزه برای حفظ خویشتن بسیاری از آموزشهای شخصیتی را زیر سئوال می برد! با بیان کلمه غریزه و اینکه نیازی در پی این احساس غریزی بودن برای محافظت از خویشتن نهفته است سعی دارد سطحی نگری ها و دروغهای بشر را موجه سازد؟ یعنی می توان  توجیح کرد؟

نیچه در جایی دیگر به زیبایی در پی جبران بر می آید و می نویسد:

((پریشانی من از این نیست که به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمی توانم تو را باور کنم))

و من احساس می کنم این جمله بیانگر همه ی واقعیت دروغ از نگاه مخاطب است. این جمله به روشنی و شفافیت همه زشتی این فعل را بیان می کند و در نهایت " باور" را در انسان به چالش می کشد. باید بدانیم ما زمانی دروغ می گوییم که به حقیقت وجودی مان ایمان نداریم. خودمان را همینگونه با تمام نقاط ضعف و قدرتمان نمی پذیریم و باور نداریم. اینگونه است که از خود چیزی ماواری حقیقت وجودی مان می سازیم و  در آن تصور و خیال تنها برای مدت کوتاهی نعشه دروغهایمان می گردیم اما باید دانست هر نعشگی خماری را در پی خواهد داشت. آیا دروغگویی، نتیجه‌ی شرافت پایین است؟؛ باور به اینکه توانایی‌ شما برای گرفتن چیزی که می‌خواهید، کم است؟ آیا این انگیزه اصلی ما برای دروغ نیست؟

شیللو معتقد است:

آنکه می تواند نسبت به نیکی دیگران ناسپاس باشد، از دروغ گفتن بیم ندارد.

 

 

پ ن1:

از این جمله خیلی خوشم میاد:

نفرین بر او که با بدکاری که به اندرز خواهی آمده همدستی کند. زیرا هم رأیی با بدکار مایه ی رسوایی و گوش دادن به دروغ، خیانت است . جبران خلیل جبران

 پ ن2:

احساس می کنم دیگه تحمل دروغ شنیدن از آدمهای دور و برم رو ندارم. گاهی میگم خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو اما سخته این همرنگی خیلی سخته...

پ ن3:

حقیقتش حال به روز کردن وبلاگ رو نداشتم اما یه اتفاقی افتاد که دیدم اگه ننویسم دچار خود آزاری میشم. از این به بعد آخر هفته ها آپ می کنم. پنجشنبه یا جمعه هر هفته این وبلاگ آپدیت میشه.

 

بعد نوشت:

این ترانه شهرام شکوهی رو خیلی دوست دارم. نقدیم میکنم به دوستان خوب وبلاگم و به خصوص به MM که بخاطر محبتهاش و مهربونی هاش بهش مدیونم. برای گوش دادن  اینجا را کلیک کنید.


 
دین! کدام دین؟
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: ناگفته ها ،اعراب ،مذهب

در ابتدای مقاله ام باید این نکته را عنوان نمایم که هر چند این مقاله طولانی است اما من برای موشکافی هر چه دقیقتر موضوع این پست چاره ای جز این نگارش طولانی نداشتم.متشکرم...

 

هرگز، هرگز حتی برای یک لحظه آزادی ات را از دست نده و هرگز آزادی کسی را سلب نکن؛ از نظر من دین یعنی همین.((اشو))

حقیقت امر صحبت از دین و مذهب در این چند دهه اخیر، صحبت از خطوط قرمز با طعم خون و عطر گس جنون است اما من در این نوشتار سعی دارم فقط افکارم را در مبحث جنجالی دین بنویسم، افکاری که گاه با انتقاد همراه است چرا که آزادی انتقاد، نشانه آزادی بیان است و چنین امری یکی از بنیاد‌های جامعه دمکراتیک مجازی به شمار می‌آید در اکثر موارد انتقاد برانگیزنده است، منبع آفرینش است، با کهنگی سرمخالفت دارد و خالق نو آوری ها در جامعه امروز ماست. نقد ادیان یک ضرورت تاریخی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی است. من فکر می‌کنم که نقد دین، با توجه به سابقه مذهب و با توجه به عملکرد و تأثیر آن بر ذهن و روح جامعه در عرصه‌های گوناگون یک امر اساسی و شاید حیاتی باشد.

 فلاسفه و دانشمندان مختلفی در طی قرنها نظریات گوناگون موافق و مخالف زیادی در باب مسأله مذهب ارائه کرده اند که من در این مقاله به چند مورد از این نظریات اشاره می کنم. " ولتر " عقیده خود را در مورد ادیان به شکل شفافی چنین بیان می نماید:

" نخستین روحانی، نخستین « حقه بازی» بود که با نخستین « ابله » ملاقات کرد."


در کتاب "آثار برگزیده ولتر" چنین می خوانیم که:


 آن اشخاص خوش نشین و بیکاره ای که از دسترنج شما مردم چاق و فربه شده اند و عرق جبین و فقر و تیره بختی شما مایه توانگری و خوشبختی آنها گشته است ، به خاطر به دست آوردن مرید و غلام با یکدیگر جنگیده اند، آنها تعصبات خانمان بر انداز را به شما تلقین کرده اند تا بتوانند بر شما حکومت کنند،خرافاتی که آنها به شما آموخته اند برای آن نیست که شما را از خدا بترسانند بلکه برای آنست که شما از خود آنها بترسید.

وی در کتاب" قاموس فلسفی" در حالیکه "اولباک" را مخاطب قرار می دهد چنین می گوید: عده ای معتقدند عقیده به خدا تنها عده ای را از ارتکاب جنایت باز داشته است، تنها همین برای من کافی است. اگر این اعتقاد (اعتقاد به خدا) حتی فقط از ارتکاب ده جنایت و ده تهمت مانع گردیده باشد ، باز من تاکید می کردم تمام مردم می باید آنرا بپذیرند. عده ای می گویند مذهب باعث جنایات بی شماری گشته ولی بهتر است بجای مذهب، خرافات بگویند، زیرا فقط خرافات است که بر این کره تیره بخت حکومت می کند.خرافات بدترین دشمن عبادت خداوند حقیقی است. بگذار تا این غولی را که سینه مادر خود را می شکافد از میان ببریم، کسانی که با این غول مبارزه می کنند خدمتگزار بشریت هستند.
 در طی همین مسیر عقاید باروخ اسپینوزا فیلسوف شهیرعقلگرا که به نقادی عقل نظری پرداخته است و چنین بیان نموده که عقل نظری از اثبات وجود خداوند ناتوان است، در مورد خدا و ادیان به نکات جالبی اشاره کرده است، اسپینوزا در کتاب "رساله دین و دولت" چنین می نویسد:

هر کتاب مقدسی نخست برای قومی خاص و بعد برای همه جنس بشر نوشته شده است، بنابراین باید مطالب آن تا حد امکان با فهم عامه متناسب باشد.
"کتب مقدس" علل قریبه اشیاء را توضیح نمی دهد، بلکه از اشیاء بنحوی سخن می گوید که بتواند مردم را و خاصه "مردم بیسواد" را به ورع و تقوا سوق دهد، در واقع هدف این کتب" اقناع عقل " نیست بلکه جلب و بر انگیختن " قوه تخیل " است و در ادامه چنین می افزاید : به عقیده" مردم عامی" قدرت و مشیت الاهی بیشتر در خوارق عادات و امور غیر طبیعی ظاهر می شود آنها خیال می کنند که آنجا که طبیعت جریان عادی خود را طی می کند، خداوند فعالیتی ندارد و برعکس هنگامی که فعالیت خداوند ظاهر می شود قوای طبیعت و علل طبیعی از کار می ایستد.

در طی این مدت مقالات و کتابهای متنوعی در رابطه با دین مطالعه نمودم و از دیدگاههای مختلفی این مساله را ارزیابی کردم  و با توجه به نوع نگارش مقالات و کتابهایی که خوانده ام به چند اصل کلی و یک نتیجه گیری نسبی رسیدم. من پی بردم کسانی هستند که جز اثرات مثبت، چیز دیگری از دین نمی‌بینند. اینان به اعتبار همخوانی اعتقادی خود نگاه انتقادی به دین ندارند و یا رفتار‌های ناشایست و زننده حکومت دینی در جامعه را به یک برداشت و تفسیردور از مذهب واقعی موکول می‌کنند. کسانی دیگر نیز هستند که یکی از عوامل اساسی بدبختی و سقوط  جامعه و سیاست حاکم را همین دین می‌دانند.  

در اینجا باید به تنوع مذاهب و نوع نگاه پیروان هر یک از آنها به مسأله دین اشاره کنم، اسلام به عنوان ملموس ترین دین در ایران می تواند بهترین گزینه برای ارزیابی و تجزیه تحلیل باشد اما شرایط سیاسی و اجتماعی حال حاضر مانع از بیان بسیاری از مفاهیم و تشریحات می شود. شاید بسیاری از شما کتاب معروف آقای "دشتی " را در مورد زندگی حضرت محمد و چگونگی پیدایش اسلام در شبه جزیره و علل و عوامل رشد و توسعه این مذهب خوانده باشید. من در جایگاهی نیستم که بتوانم تفسیری بر روی نوشته های این کتاب و ذهنیت سناتور دشتی داشته باشم اما می خواهم به نکته ای حائز اهمیت اشاره کنم و آن نکته این است که همه سر و صداهایی که پس از انتشار این کتاب و کتابهای مشابه (با درجه داغی بیشتر و کمتر) مانند کتاب معروف سلمان رشدی بوجود آمد، همه  و همه بر سر مسأله حیاتی هویت و کیستی و چیستی شخص رسول بود، به نظر من این کتابها مسئله هویتی شخص اول جامعه مسلمین را بسیار برجسته کرده اند و با توجه به اینکه اسلام قسمت اعظم وجودی اش در تقدسی است که برای شخصیتهای مهم صدر اسلام ایجاد نموده‌ و این تقدس در شخص پیامبر به حداکثر خود می رسد، خود بخود ایجاد تنش  میکند و اگر هم در آنالیز یک دین به سراغ شخص اول آن نرویم و شخصیت او را مورد ارزیابی قرار ندهیم در حقیقت سنجشی اصولی صورت نپذیرفته و اینگونه است که مسائل با بکار بردن چند واژه و لغت و زیر سئوال بردن چند واقعه و رویداد به شکلی حاد تغییر شکل می دهد اما از تحلیل شخص اول یک دین که بگذریم تمایز میان اسلام و اسلامگرایی موضوعی حساس است که بدفهمی‌های بسیار برمی انگیزد. برخی معتقدند که اسلام به ذات خود عیبی ندارد و هر چه عیب هست از مسلمانی ماست و بعضی برعکس اعتقاد دارند که اسلام ذاتاً گذشته‌گرا، خشن و بخصوص زن ستیز است.

 

به نظر من ذات گرایی در شناخت پدیده‌های اجتماعی فرهنگی و از جمله در رویکرد به ادیان راه به جایی نمی‌برد. آموزه‌های اسلام مثل سایر مذاهب، به ناگزیر مورد تفسیر و تعبیر پیروان آن‌ها قرار می‌گیرد. ذهنیت و تخیل پیروان مذاهب را نه می‌توان انکار کرد و نه می‌توان جلوی آن را گرفت. از همین رو، در هر دینی مکاتب متعدد وجود دارد که گاه با هم در تضاد و کشمکش هم هستند. در مسحیت نیز همچون اسلام خطوطی به عنوان حد نهایی ترسیم گردیده است که عبور از این خطوط یعنی ارتداد فکری و اندیشه ای و حافظه تاریخی رنسانس به ما می گوید انسانهای بیشماری برای عبور از این لیمیت تاوان سنگینی چون زنده  زنده سوزانده شده در آتش را پرداخته اند. هر چند در مسیحیت توهین به شخصیت حضرت عیسی مسیح کمتر به چشم می خورد و در تاریخ کمتر شاهد و ناظر کیش شخصیتی  مسیح بوده ایم اما جنبه های دیگری از رویارویی کلیسا در مسیحیت عصر رنسانس با مردم به چشم می خورد که عملکرد دین را در این دوره به شدت به چالش می کشد و نتیجه همان عملکردهای ضعیف دوره رنسانس، حال و روز دنیای لائیتسه شده غرب درزمان حال است. جبهه اصلی مبارزه بر علیه مسیحیت در آن دوران را جادوگران تشکیل می دادند، و باید این مهم را دانست که پیشگویی و جادوگری همیشه مذموم نبوده‌ است و باید پذیرفت که جادوگران در واقع آغازگر دین بوده‌اند. انسان در مراحل نخست شناخت از طبیعت ناشناخته، ترس از تاریکی، رعد و برق و حیوانات درنده را با رقص‌های جادویی فرو می‌نشاند و در همان حال می‌کوشید با همین رقص‌ها، که رفته رفته به آیین تبدیل شدند، قوای ناشناخته طبیعت پیرامون را رام یا آرام کند. نقش حیوانات بر دیواره غار‌ها با اندیشه تسخیر روح آن‌ها، و شکار خود آن‌ها در طبیعت با مراسم جادویی صورت می‌گرفت. شکار و جادو لازم و ملزوم هم بودند وجادوگری فن زندگی بود و جادوگران از مردم جدا نبودند. آنان سروران قوم و مورد احترام انسان‌های اولیه بودند. نخستین پزشکان نیز همین جادوگران و پیشگویان بودند اما در نهایت تقابل این دو قدرت به چیرگی یکی بر دیگری و سوزانیده شدن انسانهای بیشماری منجر شد. عصر روشنگری در قرن هجدهم به تعقیب جادوگران در اروپا پایان داد. نخستین محکومیت‌ها به جرم جادوگری با پیدایش دادگاه‌های تفتیش عقاید آغاز شد. در ابتدا هم هدف اصلی تفتیش کلیسا، کفر و ارتداد بود، نه جادوگری. کلیسا جادوگری را جرم قابل تعقیب نمی‌دانست. "پاپ الکساندر چهارم" طبق فرمانی در سال ۱۲۶۰ میلادی دستگیری جادوگران را فقط در صورت داشتن شاکی خصوصی مجاز می‌شمرد. او نیز مانند دیگر رهبران کلیسا الویت را به مبارزه با کفر و ارتداد می‌داد. در اروپای مرکزی بیشترین قربانیان تعقیب جادوگران و ساحرگان از زنان بودند. اما در شمال اروپا بیشتر مردان جادوگر تحت تعقیب قرار می‌گرفتند. آمار دقیقی ازتعداد قربانیان وجود ندارد. مورخان تعداد آن‌ها را بین د‌ها و صد‌ها هزار نفر تخمین می‌زنند که همه به حساب دین نوشته شد!

در دوره رنسانس، مردم در شرایط ترور فکری به سر می‌بردند. در اروپا هیچ نظر انتقادی راجع به مذهب قابل ارائه نبود، زیرا استبداد دینی هرصدایی را خفه کرده وفرد نقاد را به جرم ارتداد اعدام می‌کرد. آیا این شرایط را می توان قیاسی برای دنیای امروز ما نیز در نظر گرفت؟؟؟ علیرغم اینکه ما در دمکراسی هستیم یا خودسانسوری وجوددارد ویا به طرق گوناگون سعی می‌شود از انتقاد نسبت به اسلام جلوگیری شود و این امر غیر قابل تحمل است. در واکنش بانتقاد نسبت به اسلام افراد به چند دسته تقسیم می‌شوند؟ روشن است که درباره قرآن تفاسیر مختلف موجود است والبته وجود تفاسیر گوناگون به قرآن محدود نمیشود، بلکه هرمتن دینی و فلسفی کهن و یا جدید نیز مورد تفاسیر مختلف قرار گرفته و خواهد گرفت. جدای از تفاسیر مذهبی‌ها هر روشنفکر می‌تواند قرآن را بخواند ونظر بدهد. این انحصارتفسیر را چه کسی بدست مسلمان حجره رفته داده است؟همانگونه که کاپیتال مارکس وعقل در تاریخ هگل را می‌خوانیم، ماکس وبر و یورگن هابرماس را هم می‌خوانیم، حافظ و گوته هم رامیخوانیم، انجیل و قرآن هم می‌خوانیم ونیازبه آقا بالاسر نداریم. ما به اعتبار هوشیاری و قدرت تعقل و آموزش قادرهستیم پدیده‌ها را مورد تحلیل قرارداده و ابرازنظر کنیم. بحث بر سر نفی کار تخصصی و فنی نیست، ولی هرکس بنابردانش و میزان شناخت خود قادر است ابراز نظر کند. فرهنگ دمکراتیک از بیان نظر جلوگیری نمیکند واین فضا را بوجود می‌آورد تا افراد آزادانه وارد عرصه بیان نظر شوند.آیا در حال حاضر چنین فضای دمکراتیکی وجود دارد؟

فهم قرآن سرشار از پیچیدگی های خاص است و در حقیقت انعکاس دوره تاریخی و اجتماعی وفرهنگی وسیاسی و جنگی قبایل شبه جزیره عربستان است و از دین یهود و سایرمراسم دوران خود تاثیرشگرفی پذیرفته. پس هر انسان روشنفکری با بررسی و دقت می‌تواند تحلیلی متفاوت ارائه نماید و تلاش مسلمانان برای بانحصار درآوردن مطالعه وتفسیرقرآن و تاریخ اسلام بیهوده است و در همین راستا باید توان درک و پذیرش تحلیلهای متفاوت را در این زمینه داشت و به صورت مستدل و منطقی در پی پاسخگویی به آنها برآمد و نه فقط و فقط با اسلحه تعصب و رگ متورم شده زیر گردن و ادعای بچه مسلمانی هر نگارشی را که با اصول از پیش تعریف شده ذهنی ما "بد" تعریف شده است را کورکورانه و لجوجانه و حتی بدون یک آنالیز معمولی، زیر سئوال برد و مهمتر از همه باید این اصل را دانست که دین برای همه مقدس و آسمانی نیست بلکه یک پدیده اجتماعی و تاریخی است پس اصطلاح "توهین به مقدسات" بی معناست. دوم اینکه هرچه در ذهن توده است، بطور مسلم مثبت و سالم نیست. آیاتوده هایی که پشت هیتلر راه افتادند، توده هایی که برای استالین هورا کشیدند، توده هایی که ...، دارای افکار و اعتقادات مقدس قابل احترام بودند یا هستند؟

 

 

تاریخ روابط اسلام عربی با کشور ما برپایه خشونت و استیلا جویی بوده است و لشکرکشی قوای عرب خواهان اسارت سرزمین ما بوده است. عمر برای قدرت انسانها را کشت و برای خلافت عرب برمنافع ایرانی دست اندازی نمودند. متاسفانه در همین وبلاگ هر بار که انتقادی از این کشت و کشتار، قتل و غارت نمودم هرانتقادی را که به اصل کشتار و جنایت در ایران 1400 سال پیش وارد نمودم بسیاری از دوستان و خوانندگان از همان ابتدا وبا چشم بسته رد کردند و در اکثر موارد به نفی آن پرداختند.

در هر حال منظور از نگارش این مقاله و پرداختن به موضوع دین را با نگارشی از لئوناردو باف که یک پژوهشگر دینى معروف در برزیل است به پایان می رسانم. متن زیر، نوشته اوست:
در میزگردى که درباره «دین و آزادى» برپا شده بود و دالایى‌لاما هم در آن حضور داشت، من با کنجکاوى، و البته کمى بدجنسى، از او پرسیدم: عالى جناب، بهترین دین کدام است؟
خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت: «بودایى» یا «ادیان شرقى که خیلى قدیمى‌تر از مسیحیت هستند.»
دالایى‌لاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خیره شد ... و آنگاه گفت:
«بهترین دین، آن است که از شما آدم بهترى بسازد.»
من که از چنین پاسخ خردمندانه‌اى شرمنده شده بودم، پرسیدم:
آنچه مرا انسان بهترى مى‌سازد چیست؟
او پاسخ داد:
«هر چیز که شما را دل‌رحم‌تر، فهمیده‌تر، مستقل‌تر، بى‌طرف‌تر، بامحبت‌تر، انسان دوست‌تر، با مسئولیت‌تر و اخلاقى‌تر سازد.
دینى که این کار را براى شما بکند، بهترین دین است»

من لحظه‌اى ساکت ماندم و به حرف‌هاى خردمندانة او اندیشیدم. به نظر من پیامى که در پشت حرف‌هاى او قرار دارد چنین است:
دوست من! این که تو به چه دینى اعتقاد دارى و یا این که اصلاً به هیچ دینى اعتقاد ندارى، براى من اهمیت ندارد. آنچه براى من اهمیت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده، در محل کار، در جامعه و در کلّ جهان است.
به یاد داشته باش، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست.
قانون عمل و عکس‌العمل فقط منحصر به فیزیک نیست. در روابط انسانى هم صادق است.
اگر خوبى کنى، خوبى مى‌بینى
و اگر بدى کنى، بدى.
همیشه چیزهایى را به دست خواهى آورد که براى دیگران نیز همان‌ها را آرزو کنى.
شاد بودن، هدف نیست. یک انتخاب است.

 

خواننده عزیز، شما چه فکری می کنید؟ حقیقتاً دین چیست؟ مذهب دنیای امروز ما چگونه مذهبی است؟ آیا قوانین امروزه بشری می تواند دوشادوش دین و مذهب و همسو با یکدیگر بشر را به سر منزل مقصود برساند و آیا اجرای بدون کم و کاست دین می تواند دموکراسی را به چالش نکشد؟ یا بکشد؟ شما مذهب آینده ساکنان این کره خاکی را چگونه ارزیابی می کنید؟ آیا جهان در قرنهای آتی می تواند همچنان بر آئین و سنت هزاران ساله پیش از خود پافشاری کند یا معتقدید آزادی تنها مذهب تعریف شده جهانیان خواهد بود!

 برادرم تو را دوست دارم، هر که می خواهی باش؛ خواه در کلیسایت نیایش کنی، خواه در معبد و یا در مسجد. من و تو فرزندان یک آیین هستیم، زیرا راههای گوناگون دین، انگشتان دست دوست داشتنی "یگانه ی برتر" هستند؛ همان دستی که سوی همگان دراز شده و همه ی آرزومندان دست یافتن به همه چیز را رسایی و بالندگی جان می بخشد.((خلیل جبران خلیل))

 

پ ن:

دوستان و همراهان همیشگی "مرا عادل شمارید"، چند وقتی میشه حال و روز خوبی ندارم. احساس می کنم تا چند هفته حس و حال به روز کردن وبلاگم رو ندارم به همین خاطر پیشاپیش از همه دوستانم که همواره با نظراتشون مشوق این حقیر بودند هم سپاس و هم عذر میخوام. محتاج دعاهای شما عزیزان هستم، در دعاهاتون منو از خاطر نبرید...

 

بعد نوشت:

همیشه در مورد جملات نیچه دو دیدگاه داشتم و دارم، یا خیلی بد هضم و بد طعم هستند، یا خیلی عمیق و شیرین اند. نیچه میگه:آنچه در انسانِ بزرگ است، این است که او پل است نه غایت. باور به این پل بودن در انسان حقیری مثل من، نمیتونه از من پلی بسازه که  وزن حتی یه گاو معبد بوگام داسی هندی با اون استخونهای دنده که میشه از روی بدنش شمرد رو تحمل کنه. اما چه خوشم به اینکه همچنان پلی هستم برای به غایت رسیدن کسانی که برام ارزشمندند، برام اهمیت دارند و من دوستشون دارم. حاضرم تا ابد پلی باشم برای عبور کسانی که با رد شدن از من به کلمه "خیلی خوب" توی استخاره قرآن برسند و از این استخاره استحاله بشن. دین من، اصول من هستند که به من میگن انسان باش و خدا رو توی زندگیت زیاد ببین، زیاد...

چو نیکو منش باشی و برد بار / نگردی به چشم خردمند خوار. از آن پاک دین تر کس را مجوی / که خوانند خلقش پسندیده خوی. فردوسی

 


 
نگاه خودمان به خودمان!
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: ناگفته ها

با نگاهی به تقویم متوجه شدم که امروز نوزدهم دی هزار وسیصد و نود هجری خورشیدی هست. یعنی ما الان سی اندی سال می شود که انقلاب کردیم، بیشتر از سن و سال من!  مدتی است که کتابهای هدایت را بازخوانی میکنم و در کتاب "حاجی آقا" هدایت به این سطر برخوردم. می خواهم برای شما بخشهایی از نظرات و طرز تفکر یک ایرانی نسبت به کشورش ایران را در اینجا بیاورم. نامش برای همگی آشناست. آنقدر آشنا که احتیاجی به معرفی این شخص نمی بینم. و نگاه یه تفکر در تضاد و تقابل یا تفکر متجددانه و آرمان خواهانه، تقابل "حاج آقا"، حاج آقاها، حاجی... با جوانان فرنگ دیده، از فرنگ بازگشته، در فرنگ زیسته...

 

سطرهایی از کتاب حاج آقا:

 دوام الوزاره تصدیق کرد: بله! ... خدا رحم کند! آقا این جوان که می گفت، قبل از حرکت بفرنگ بسیار محجوب و پایبند آداب و سنن میهنش بود. حالا شده یک آدم بخو بریده وقیح که بتمام شعائر و مقدسات ملی ما توهین میکند. مثلا میگفت: "این سرزمین روی نقشه جغرافی لکه حیض است. هوایش سوزان و غبار آلود، زمینش نجاست بار، آبش نجاست مایع و موجوداتش فاسد و ناقص الخلقه. مردمش همه وافوری، تراخمی، از خود راضی، قضاو قدری، مرده پرست، مافنگی، مزور، متملق و جاسوس و شاخ حسینی و بواسیری هستند."(بلانسبت خوانندگان عزیزم)

حاجی بحالت عصبانی: ــ این جوان کافر شده، باید اذان بغل گوشش بخوانند و توبه بکنه. عقیده آقای سیمین دوات چیه؟

ـ آقا هیچ! مرد بیحالی است. این که چیزی نیست، حرفهایی میزد که مو بتن آدم سیخ میشد، میگفت:" فساد نژاد ما از بچه و پیر و جوانش پیداست. همه مان ادای زندگی را در آورده ایم، کاشکی ادا بود، بزندگی دهن کجی کرده ایم! اگرچه بقدر الاغ چیز سرمان نمیشود و همیشه کلاه سرمان میرود، اما خودمان را باهوشترین مخلوق تصور می کنیم. همیشه منتظر یک قلدریم که بطور معجزه آسا ظهور بکند و پیزی ما را جا بگذارد! بیست سال دلقکهای رضا خان تو سرمان زدند، حالا هم صدایمان در نمیاید و همان گربه های مردنی را جلو ما می رقصانند. این هوش ما در هیچیک از شئون فرهنگی یا علمی ویا اجتماعی بروز نکرده است، هنرمان لوله هنگ، سازمان وزوز جگر خراش، فلسفه مان مباحثه در شکیات و سهویات و خوراکمان جگرک است. نه ذوق، نه هنر، نه شادی. همه اش دزدی، کلاه برداری و روضه خوانی! ما در حال تعفن و تجزیه هستیم، از صوفی و درویش و پیر و جوان و کاسب کار و گدا، همه منتر پول و مقام هستند، آنهم بطرز بیشرمانه وقیحی، مردم هر جای دنیا ممکن است که بیک چیز و یا حقیقتی پایبند باشند مگر اینجا که مسابقه پستی و رذالت را میدهند. دوره ما دوره تحقیر و اخ و تف است!" خیلی چیزهای دیگر هم می گفت که:" اینجا وطن دزدها و قاچاقچیها و زندان مردمانش است.  هر چه این مادر مرده میهن را بزک بکنند و سرخاب و سفید اب بمالند و توی بغل یک آلکاپن بیندازند، دیگر فایده ندارد، چون علائم تعفن و تجزیه از سر و رویش میبارد. زمامداران امروز ما دوره شاه سلطان حسین را روسفید کردند، در تاریخ ننگ این دوره را به آب زمزم و کوثر هم نمیشود شست. ما در چاهک دنیا داریم زندگی می کنیم و مثل کرم در فقر و ناخوشی و کثافت میلولیم و به ننگین ترین طرزی در قید حیاتیم، و مضحک آنجاست که تصور می کنیم بهترین زندگی را داریم!"

 

 ××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 

با خواندن این سطرهای داستان به فکر فرو رفتم، تا جایی که مطلع هستم پاراگراف بالا حال و روز و شرایط ایران ما در هفت یا هشت دهه پیش از امروز ما بوده! جالبه، بعد از گذشت اینهمه سال هنوز هم همان دردها و زخمی که همچنان تازه هست! هنوز هم همان فرهنگ و نگاه کهنه! و کار بجایی کشیده که تصور کنید شخصی به دلیل زخمهای بی شماری که از فرزندان همین آب و خاک خورده چنان حس نفرت و انزجار از ایران و ایرانی وجودش را فرا گرفته که حاضر نباشد خودش را ایرانی بنامد. عکس العمل شما در اینگونه مواقع چه میتواند باشد؟

حالا حاجی آقا ملاحظه میکنید که مبانی اخلاقی و معنوی تا چه اندازه متزلزل شده؟ ...

 

حقیقت امروز ایرانی بودنمان را چگونه ارزیابی می کنید؟ نگاه ایرانی های آنسوی مرز به ایران و ایرانی در اینسوی مرز حاوی چه توصیفاتی است؟ اینکه در خارج از کشور بسیاری از ما خودمان را با پرشین معرفی می کنیم چیست؟ به راستی چه بلایی بر سر نگاه خودمان به خودمان آمده؟

 

 


 
کاش...
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: ناگفته ها ،صحبتهای خودمانی

سابقا وقتی به وبلاگی سر میزدم و میدیدم نویسندش از غم و غصه نوشته قیافم رو یه وری میکردم، اٌبرو رو مینداختم بالا، چشمها رو به حالت تمسخر ریز میکردم و یه ژست آنچنانی به دسکتاپ صورتم اضافه می کردم و با خودم می گفتم : اون گوشه سمت راست یه علامت ضربدر هست مستقیم  روش کلیک چپ کن ختم جلسه اعلام میشه.

اگه هم اون وبلاگ از لینکهای وبلاگم یا از دوستام محسوب می شد میرفتم اون پایین مائین ها دنبال کامنت دونی میگشتم تا براش بنویسم که:

 داداش یا آبجی عزیزم بی خیال غم و غصه شو، زندگی همینه  و براش یه چند خط حدیث کلثوم ننه می نوشتم و باز هم یه کلیک  و ختم جلسه. کلیک... کلیک... کلیک...

راستش هرگز دوست نداشتم احساساتم رو توی این مکان که برام مقدسه به نمایش بذارم، واقعیت اینه که آدم احساساتی هستم و هر وقت هم یه آشنای هفت پشت اون طرف ترم فوت می شد و من حتی اون مرحوم رو ندیده بودم میرفتم سر قبرش شمع روشن میکردم و به یاد خاطرات نداشتم با اون مرحوم بیشتر از ابوی و اخوی و کبری و صغری...، بی محابا گریه میکردم، عینهو مثل ننه مرده ها، های های اشک می ریختم. راستش اون مرحوم بهونه بوده و بیشتر در اون دقایق و لحظات یاد غم و غصه زندگی خودم میوفتادم و تا میدیدم موقعیت جوره و همه دارن های های گریه میکنن و در این وضعیت یکه نمای جمع نمیشم و همه اون جماعت توی عالم میّت خودشون سیر می کنند، منم میزدم زیر گریه... حالا از صد درصدش یه پنج درصدی به روح اون خدا بیامرز می رسید، نود و پنج درصدشم دقیقاً شخصی بود و اصلاً هیچ ربطی به اون خدا بیامرز مربوطه نداشت.

اون پاراگراف بالا رو نوشتم که بگم خیلی از ما آدمها دوست داریم خیلی کارها رو بکنیم و یه سری حرفها رو روی زبون بیاریم و یا یه سری چیزها رو بنویسیم و حتی خیلی از احساسات رو به نمایش بذاریم... اما، اما همیشه بخاطر ترس از قضاوت، ترس از شناخته شدن، ترس از آنالیز عملکرد مون، یا تجزیه و تحلیل صحبتمون... همه رو یه جا بایگانی میکنیم، این تو، توی قلبمون، توی وجودمون، میذاریم همونجا بمونه و تلنبار بشه تا هی مدام ما رو آزار بده و روی دلمون سنگینی کنه تا نهایتا یه سکته ناقص یا کامل بزنیم و اگه خوش شانس باشیم خلاص بشیم، خلاص بشیم که رفیق ویلچر و لگن ... نشیم.

حس می کنم حال و روزم، اوضاع و احوالم، زندگیم شده مثل اون نهنگه! نگاهم به دنیا شده مثل اون نهنگه، کدوم نهنگ؟ کدوم نگاه؟

نهنگی که از وسط "اقیانوس" اومده رو ساحل واسه خودکشی
 وآدمایی که سطل سطل آب می‌ریزن روش
نگاه نهنگه به اون آدما
همون نگاه

نمیدونم شاید این پست رو نوشتم که تبریک بگم به اون بلاگرهایی که بی خیاله قضاوت شدن می نویسند، انگشتشون رو میذارن روی کیبورد و یااا علی میرن تا ته خط، می نویسن و بی خیال اون علامت ضربدری که اون گوشه مونیتور هست یا اون کامنتهایی که قراره براشون بیاد فقط می نویسن، می نویسن از عشق و جدایی و خیانت و... می نویسن از جنگ و موشک و شربت شهادت... می نویسن ازمرگ و فقر و فلاکت...می نویسن چه با شهامت، با صداقت، گاهی هم با چاشنی حماقت...اما در کل

دم همشون گرم

واقعیتش من وجود چنین کاری روندارم،نخواهم داشت، همیشه از اینکه با انگشت اشاره منو بهم نشون بدن و بگن اینو ببین... این یارو... وحشت داشتم، کیه که از قضاوت شدن نترسه؟ همه دو دستی چسبیدن به نقابشون که خدای نکرده از صورتشون سٌر نخوره نیوفته پایین. ای کاش ایرانی نبودم، شاید اون وقت قدرت هضم خیلی از مسائل رو داشتم، شاید مثل الان از اینکه یکی بیاد از خاطرات بد و خوبش برام بگه مثل جن زده ها وحشت زده فرار نمی کردم که نکنه یه چیزی بگه که من تحمل شنیدنش رو نداشته باشم! نکنه بگه...، نکنه بشنوم که میگه...نکنه... تصویر نشه جلوی چشمم! من تحملشو ندارم.

کاش ایرانی نبودم، کاش توی یه فرهنگ و جامعه دیگه متولد می شدم، کاش قدرت هضم خیلی از مسائل امروزم رو داشتم، کاش آلزایمر می گرفتم، کاش حافظه طولانی مدتم از بین می رفت، کاش هرگز نمی فهمیدم، کاش گوشم نمی شنید، کاش چشمم نمی دید، کاش یه چوپان بودم که همه عشقش گله اش بود و همه غمش گرگی بود که میخواست به گله بزنه و اون دو دستی چوبدستی رو میچسبید تا از خودش و گله اش دفاع کنه، کاش یه جو شهامت داشتم که گاهی بخودم بگم نه ،کاش یه کم غیرت داشتم که  درد رو تحمل کنم، کاش منتظر نمونم تا یه فامیل شونصد پشت اون طرف تر بمیره که من موقعیت رو مناسب ببینم پا بشم برم یه دل سیر گریه کنم و بگم خدا رحمتش کنه عجب آدم نازنینی بود، اونکه نازنین بود اما منم فرصت طلب بودم. مثل همه اون جماعتی که ده شب محرم رو میرن توی سر و سینه میزنن و اشک میریزن و حسین حسین می کنند! اونا هم برای حسین اشک نمی ریزن و توی سر و سینه نمی زنند، بخدا که یه قطره اشکشون برای علی اصغر و آوارگی زینب باشه.راستی اربعین چند روز دیگس؟ حس میکنم حسین لازم شدم.کاش امروز رو نمی دیدم که بگم کاش...

یه چند وقتی میشه که حس میکنم هر کسی میاد توی وبلاگم قیافشو یه وری میکنه وچشمها روبه حالت تمسخر... یه نگاهی به اون علامت ضربدر سمت راست مونیتور میندازه... کلیک چپ... ختم جلسه.

کلیک...

 

 

 بعد نوشت1:

خداوند بازیگری است...
که مخاطبانش جرات خندیدن به کارهایش را ندارند
 

 بعد نوشت2:

من یه عمره با خیالت
لحظه لحظه در نبردم
با تو زنده بودم اما...
با تو زندگی نکردم...
با تو زنده بودم اما...
با تو زندگی نکردم...
با تو زنده بودم اما...
با تو زندگی نکردم...

 
منطق
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: ناگفته ها ،تلخند

من اکثر اوقات آدم منطقی هستم، با واقعیتهای زندگیم کنار میام و سعی می کنم در مورد رویدادهای بد زندگیم پذیرش داشته باشم اما این کاری که من انجام میدم مثل "هاراگیری" سامورایی های ژاپنیه.

وقتی آدم توی یه شرایط خیلی بد قرار میگیره و نه راه پیش داره و نه راه پس، معمولاً بهش میگن کمی منطقی با موضوع برخورد کن، منطقی باش، شرایط رو درک کن، بفهم...

من خودم استاد حرفهای قشنگم، من خودم روزی به بیست نفر دارم میگم این بده یا این خوبه، من خودم بت نقاب زدن به چهره هستم، اما یه جایی یه وقتی یه روزی میرسه که آدم دیگه کم میاره، اون وقته که یکی مثل خودت پیدا میشه، گردنشو میاره جلو، خیره میشه توی چشمات و همزمان پاشو میندازه روی پاش، گلویی صاف میکنه با یه صدای فیلسوفانه مثل  صدای دوبلور " آلن دِلن" رو میزنه بهت میگه فلانی منطق داشته باش، منطقییییی باش...

اون موقع هستش که دلم میخواد بلند شم، یه نخ سیگار بد طعم مزخرف ارزون قیمت بد بو فیلتر نازک روشن کنم که کل محیط اتاق رو بوی گندش بگیره و حال همه رو بد بکنه، بعد دودشم فوت کنم مستقیم توی صورتش و با صدای بلند فریاد بکشم مردک این منطق که میگی یعنی چی؟؟؟

یه جایی این مطلب رو خوندم و دوست دارم اینجا توی وبلاگمم باز نویسیش کنم، این مطلب اینه:

شاگردی از استاد پرسید: منطق چیست؟
استاد کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد- پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد
می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟
هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !
استاد گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر
آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟
حالا پسرها می گویند : تمیزه !
استاد جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید :
خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟
یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !
استاد گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و
کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟
بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !
استاد این بار توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام
عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!
شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم
تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است
استاد در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق !
خاصیت منطق بسته به این است که چه چیزی رابخواهی ثابت کنی!!

 

دیشب یه آدمی که خیلی خیلی زیاد خاطرش برام عزیزه، بهم یه چیزهایی گفت، یه حرفهایی زد، یه دلایلی آورد، یه منطقی به قول خودش برام رو کرد که من جوابش رو اینجوری میدم، اون دلایل و اون توجیهات فقط برای منطقی ساختن عملی بود که انجام دادی، یا میدی، چه میدونم، یا خواهی داد، میخوای یه چیزی رو ثابت کنی، خب بکن، اما من دیگه آدم منطقی نیستم، همه آدمهایی که دَم از عقل و منطق میزنن میخوان به نوعی به اهداف خودشون برسند، واژه منطق هم شده آلت دست اون آدمهایی که خوب بلدن از زبونشون کار بکشن اما غافل از این هستن که توی جامعه امروز ما همه این فرمول روحفظن، همه میدونن آخر ف میرسه فرح آباد، همه برای خودشون یه پا جیمز باند شدن، استاد دانشگاه چاقو کش شده!، وای وای وای...

من چی بگم به اون دانشجو، من با چه منطقی بهش بفهمونم که بابا استادت آدم با شخصیتیه، حالا درسته یه چند مدل بی ناموسی داشته و چند مدل تهدید و چند مدل تزویر و چند سال تحریف و چند ماه تکذیب و چند روز تخریب ... همه اینا درست اما جناب استاد انسان شریفیه! و بخاطر مثلا عشق بر باد رفته دست به این اعمال زده، دانشجوی عزیز شما منطقی باش، اون حرکات رو نادیده بگیر...

نمیدونم، خدا میدونه، منطقی باشم یا نباشم، به حرف دلم گوش بدم یا برم چند سانتی متر بالاتر سراغ عقلم! نمیدونم توی جامعه ای که همه حتی رئیس بانک مرکزی خیلی منطقی از اختلاس خدا میلیارد تومنی صحبت میکنه! توی مملکتی که تجاوز گروهی وحشتناک صورت میگیره و توی رسانه ها خیلی منطقی در موردش صحبت و نتیجه گیری میکنن! توی مملکتی که نرخ ارز مثل فشار خون مادرم یه لحظه ثابت نیست و میره 22 میاد 12! توی مملکتی که صیغه یه کار نرمال محسوب میشه! توی این مملکتی که طلاق شده منطقی ترین راه حل زوجین کم حوصله، بله توی همین مملکتی که ما داریم و بستن تنگه هرمز غرور و افتخار ملّی محسوب میشه! توی مملکتی که...

به قول یکی از دوستان مملکته داریم؟

همه اون مسائلی رو که نوشتم کارهای منطقی با دلایل قانع کننده محسوب می شدند، باور ندارید برید بپرسید. من دیگه آدم منطقی نیستم، من نه کاری به کار اختلاس و تنگه هرمز و سیاست و جنگ و اتم و موسوی ... دارم، نه میخوام برای کسی حرفهای منطقی بزنم چون اونم دلایل خودشو داره، اونم فرمول خودشو برای اثبات قضیه داره، اونم یه جوری با یه حرفهایی خودشو قانع میکنه و فکر میکنه منم قانع شدم. منم میگم آره من قانع شدم تو دلت خوش باشه  که من قانع ام. در آخر یه جمله می نویسم و این بحث غیر منطقی رو تمومش میکنم.

بعد سی سال زندگی توی این مملکت گل و بلبل به این نتیجه رسیدم که صحبت از منطق در شرایط فعلی فکاهی ترین شکل دیالوگه.

پایدار و منطقی باشید.


 
مرد واقعی، انسان واقعی
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: ناگفته ها ،رضاشاه

به شخصه در این چند سال اخیر روایتهای بیشماری از رضا شاه شنیده و یا خوانده ام و علت تکثر این مدل از روایات را در نوع نگرش مردم ما به نحوه اداره امور در ایرانِ امروز می دانم. حسی غریب به من می گوید که مردم ما در حال نوعی از قیاس تاریخی با رخدادهای پیشین و شرایط کنونی هستند و اینهمه یاد از ایام سپری شده شاید به نحوی  حکایت از  حقارت ناسیونالیستی نوین در بین ما ایرانیان دارد. دیروز که با یکی از دوستان 25 ساله ام صحبت می کردم به من مطلبی گفت که برایم جالب بود. این دوستم گفت:

دوست داشتم به جای اینکه الان یعنی در دوره تکنولوژی و اینترنت و اَپل ... زندگی می کردم، در سال 1320 به دنیا میامدم و در سال 1356 هم از دنیا می رفتم!اصلاً نمی دیدم بعد 56 چه اتفاقاتی افتاده...

این صحبت از یک جوان تحصیلکرده و روشنفکر ایرانی برای من خیلی تلخ بود، چرا باید حال روز امروز ما اینگونه باشد که جوانان ما افسوس دوره فیلم فارسی و تهران در خلال سالهای دهه 40 و تفریحات آن روزگاران سپری شده را بخورند؟؟ آیا می توان به این پرسش اینگونه پاسخ داد که این چیزی نیست جز نبود هوایی تازه برای تنفس...

در این پست تصمیم گرفتم قسمتی از کتاب " رضاشاه و ایران" نوشته سعید ثابت را برای شما بنویسم.این حکایت حاوی نکاتی است که امروزه کمتر در میان ما ایرانیان دیده می شود، ما ایرانیان امروز با ایرانیان دیروز تفاوتهای بسیاری داریم که باز هم باید ریشه را در هوایی برای تنفس جست.

 

مثل همیشه به این روایت دل بدهید:

میگویند  وقتی رضا شاه تصمیم گرفت بانک ملّی را تأسیس کند برای بازاری ها پیغام فرستاد که از بانک ملّی اوراق قرضه بخرند. هیچکدام از تجّار بازار حاضر به این کار نشد. وقتی خبر به خانم فخرالدّوله، مالک بسیار ثروتمند، خواهر مظفّر الدین شاه  و مادرمرحوم دکتر امینی رسید به رضاشاه پیغام فرستاد  که مگر من مرده ام که می خواهی از بازار  پول قرض کنی ؟ من حاضرم در در بانک ملّی سرمایه گذاری کنم. و به این ترتیب بانک ملّی با پول خانم فخرالدّوله تأسیس شد.

یکی از قوانینی که در زمان رضا شاه تصویب شد قانون روزهای و تعطیلی مغازه ها و ادارات بود. ؛ به این ترتیب هر کس به خواست خود و بدون دلیل موجّهی نمی توانست مغازه اش را ببندد.

روزی رضاشاه با اتوموبیلش از خیابانی می گذشت  که متوجّه شد مغازه ای بسته است. ناراحت شد و دستور داد که صاحب آن مغازه را پیدا کنند و نزد او بیاورند. کاشف به عمل آمد که صاحب مغازه  یک عرق فروش ارمنی است. آن مرد را نزد رضاشاه آوردند؛ 

شاه پرسید: چرا  مغازه ات را بسته ای؟ مرد ارمنی جواب داد قربانت گردم امروز روز قتل یعقوب لیث صفاری است و من فکر کردم صلاح نیست دراین روز عرق بفروشم. شاه دستور تحقیق داد و دیدند که حقّ با عرق فروش ارمنی است. آنوقت رضا شاه عرق فروش را مرخص کرد و رو به همراهانش کرد و گفت:

"در این مملکت یک مرد واقعی داریم آنهم خانم فخر الدوله است و یک انسان واقعی داریم آنهم قاراپت ارمنی است ".

 

آیا امروز در این مملکت یک مرد واقعی و انسان واقعی داریم؟ کسی که دردهای جامعه ایرانی را لمس کند و فقط به فکر پر کردن کیسه خود و بزرگ کردن نام خویش نباشد؟ آیا چنین شخصی وجود دارد؟ راستی انتخابات مجلس در راه است، پنج هزار نفر نیز کاندید شده اند، چه درصدی از این اشخاص شایسته هستند؟ چه تعداد از این فوق لیسانسه های بالای سی سال امین مردم خویش هستند؟ حکایت امروز ما حکایت آن مردی است که مدام دایره اشتباهتش را غلتک میزند و با عبور مجدد از روی مسیر، مجدداً آن را ناهموار می سازد، سالهای زیادی سپری گردید تا ما ایرانی ها قدری با دنیای مدرن احساس نزدیکی کنیم و با جهان پیرامون خویش اندک الفتی را فراهم آوریم ، همان ماجرای کشف حجاب در دوران رضا خانی اگر اتفاق نمی افتاد امروز نوع پوشش ما ایرانی ها چگونه بود؟ تا حالا نگاهی به کشورهای پاکستان و افغانستان و نوع پوشش مردمانشان انداخته اید؟ پوشش ما ایرانی ها در دوره قاجار چگونه بود؟ ما کی آدم شدیم؟ حق توحش چه بود؟ چرا از ما حق توحش می گرفتند؟ آیا واقعاً برخی از اقدامات در قسمتی از تاریخ ما الزامی نبود؟آیا باید به همه اعمال پیشینیانمان با نگاه منتقدانه بنگریم؟

اما انگار دست بی رحم تقدیر نمی خواهد ملّت ما قدری رنگ آرامش و رفاه را به خود ببیند، مدام در دایره غفلت در حرکتیم و دل نداریم از این مسیر اشتباه خارج شویم و دست دوستی که دنیا به سمت ما دراز نموده است را به گرمی بفشاریم، حرکت در این مسیر باطل تا به کی باید ما را به نقطه اول بازگرداند و تا به کی می بایست تاوان حرکت اشتباه در این مسیر را بپردازیم؟به راستی در شرایط کنونی مرد واقعی کیست؟ انسان واقعی کدام است؟

 


 
مرگ...
ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: پست نهایی

زندگی نامه انسان عبارت است از: مدهوش بودن از امیدها و آرزوها و پای کوبان به آغوش مرگ پناه بردن

تازه می فهمم که مردم به من و شما و چیزهایی که در مورد ما گفته می شود توجهی نشان نمی دهند. آنها شبانه روز به فکر حال و احوال خود هستند. آنها هزاران مرتبه به سردردهای جزئی خود حتی بیشتر از واقعه مرگ من و شما اهمیت می دهند.دنیا جای فراموشی است و انسان، این چند روزه ی عمر را خواه به یادِ گذشته و خواه به امید آینده می گذراند و سپس، مرگ بر او چیره می شود و پس از چندی، جزء فراموش شدگان ابدی به شمار خواهد رفت.در حقیقت مرگ، واژه ای است که به مفهوم پایان یافتن به کار برده می شود. محدودیت ها پایان پذیرند؛ روح هیچ محدودیتی ندارد و این نقطه ثقل جهان هستی ماست، روح...

مرگ برای ما دروازه ی دوزخ است، اما دروازه ی خروجی نه دروازه ی ورود به آن، ساده بگویم که برای انسان تیره بخت، مرگ، تخفیف در مجازات زندان زندگی است.تمام اشتباههای ما درباره مرگ ناشی از این است که فکر می کنیم درد و رنجی که ما قبل از مردن می کشیم مربوط به مرگ است. در صورتی که چنین نیست و تمام درد و رنجها مربوط به زندگی است. زندگی موجب درد و رنج می شود و مرگ، پایان دردهاست.

از سویی دیگر باید گفت که مرگ، دشوار نیست، زیرا زمانی که ما هستیم، مرگ از راه نرسیده است و چون از راه رسید، دیگر ما نیستیم. واقعیت این است که مزه‌ی زندگی به سبب مرگ از دست نمی‌رود، همان گونه که خنده ما از جدی بودن زندگی نمی‌کاهد مرگ، تنها چیزی است که حسی را در ما برمی انگیزد. مرگ، شکل هنری ما و تنها راه ابراز درون ناپیدای ماست.

مرده می تواند بدریخت باشد، اما نیرومندتر است، چرا که مرگ، او را آزاد کرده است، مرگ، خود، بهترین دلیل آسمانی بودن انسان است. پس در آخر باید گفت که ای مرگ از تو به سبب نوری که بر نادانی ما می‌افکنی، سپاسگزاریم.

از وقتی خودم را شناختم عاشق صادق هدایت بودم، صادق هدایت، مردی که تک به تک کتابهایش را از بر هستم اینگونه در مورد مرگ می نویسد:

 

      چقدر هولناک است وقتی که مرگ آدم را نمی خواهد و پس میزند.

-       مرگ، همه هستی ها را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان میکند نه توانگر می شناسد و نه گدا.

-       به نظرم می آمد که مرگ یک خوشبختی و یک نعمتی است که به آسانی به کسی نمی دهند.

-       مرگ، مادر مهربانی است که بچه ی خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده، نوازش میکند و می خواباند.

-       مرگ بهترین پناه دردها و غمها و رنج ها و بیدادگری های زندگانی است.

-       انسان چهره مرگ را ترسناک کرده و از آن گریزان است. 

-       ما بچه مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب های زندگانی نجات می دهد.

-       مرگ مانند وسیله ای که ظاهراً می تواند به عدم امکان حیات پایان بخشد، دخالت می نماید.

-       جامه مرگ، جامه ای است که عشوه زیبایی آن را به چیز رغبت انگیزی تبدیل می کند.

-       ای مرگ، تو فرستاده سوگواری نیستی، تو درمان دلهای پژمرده هستی.

-       اگر مرگ نبود فریادهای نا امیدی به آسمان بلند می شد، به طبیعت نفرین می فرستاد.

-       ای مرگ، تو پرتو درخشانی اما تاریکت می پندارند.

-       عشق و مرگ با هم آمیخته است.

-       تنها مرگ است که دروغ نمیگوید.

-       مرگ، سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان می دهد.

 


 
چه فرقی میکنه؟
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: ناگفته ها

من همانقدر از شرح حال خودم رَم می کنم که ازاین تبلیغات کانالهای ماهواره ای جلف که بین سریالهای مضحکشون پخش میکنن فراری ام . اصلاً دونستن تاریخ مرگ به درد کسی می خوره ؟ موج خرافه بیداد میکنه! خواهرم یه تحصیلکرده رشته حقوق، یه آدم باسواد و معلومات چند روز پیش بهم میگه: داداش رفتم پیش فالگیر بهم گفت برای برادرت دعا نوشتن به مامانت بگو بره پیش یه دعا نویس باطلش کنه!! اگه نکنه  داداشت تا مرداد میره دیار باقی!

ای وای خواهرم تو دیگه چرا؟؟

کدوم پیش بینی اون شارلاتانها هیچ وقت حقیقت داشته؟ اگر برای علاقه مراجعین از این حرفهای چالش برانگیز رو نزنند برای کی بزنند؟ من اگه برای مشتریم نیام یه پلان معماری رو شرح ندم و هی مدام از محاسنش نگم و خودم رو گنده نکنم و دلشو نبرم برای کی اینکارا رو بکنم؟ خب اون زنک هم شغلش اینه؟ فعلاً که پلان زندگی ما رو دوبلکس کشیده اما هنوز وام اسکلتش جور نشده قمپز وان ایتالیایی توی حموم طبقه دوم رو برامون در کرده!

 بنظرم در این مورد باید اول مراجعه به آراء و عقاید عمومی مردم کرد . خیلی از جزئیات هست که همیشه انسان سعی می کنه از دریچه چشم دیگران خودش رو قضاوت بکنه و ازین جهت مراجعه به عقیده خود اونها مناسب تر خواهد بود، مثلا اندازه اندامم رو خیاطی که برام لباس دوخته بهتر میدونه و کفاش سر گذر هم بهتر میدونه که کفش من از کدوم طرف ساییده می شه. شاید مراجعه ما به فال بین و رمال و دعا نویس به نوعی نگاه ما به خودمون از زاویه دید دیگرانی باشه که تا حالا روشون نشده یا جرأتش رو نداشتند بهمون بگن! اما یه زن فالگیر پشت میزش میشینه، قهوه میذاره جلوت و پولشو بیست برابر بهترین کافه های پایتخت ازت میگیره و دست آخر تموم اون چیزهایی رو که دیگران نخواستن بهت بگن خیلی وقیحانه بهت میگه و تو هم کیییییییییف میکنی و ...

 این توضیحات رمالانه همیشه منو به یاد این بنگاه دارهای ماشین میندازه که یه پراید کره ای دوران هاشمی رفسنجانی رو در معرض فروش میذاره و برای جلب مشتری به صدای بلند جزئیاتی از مدل و خصایل و عیوبش نقل می کنه، میگه:

جون داداش اصل کُره هستش، همه چیش فابریکه، موتور تازه تعمیره، جلو بندیش از پراید صفر هم بهتره. من هم بهش میگم بحث من سر این نیست که ماشینت چی هست و چی نیست، صحبت سر اینه پراید اصلا ماشین نیست. حالا میخواد اصلاً کُره باشه، اصلا میخواد ماشین خدابیامرز کیم جونگ ایل، رهبر بی پدر کره شمالی بوده باشه...

حرف من هم اینه، اصلاً همه این چرندیات رنگ و وارنگ درست هم باشه، گیرم که یارو علم غیب هم داشته باشه و راست هم بگه، که نمیگه. من چیکار دارم که بدونم آینده من چی میخواد بشه؟ من چیکار دارم که بدونم کی میمیرم و یا قراره چه موقع ازدواج کنم و با کی ازدواج کنم و اصلا هم نمیخوام بدونم که توی طالع من چی نوشته! مگه خدا به من اختیار نداده که برای زندگیم تصمیم بگیرم و مگه تفاوت اساسی منه بشر با سایر مخلوقات همین اختیار نیست که خدا مفت و مجانی داده بهم گفته برو حالشو ببر! اما فقط زیاده روی نکن چون عاقبت اختیارت برات دو تا سرنوشت رو رقم میزنه، بهشت یا جهنم مساله این است.

  از این گذشته شرح حال من هیچ نکته بر جسته ای در بر نداره، نه پیش آمد قابل توجهی در اون رخ داده نه عنوانی داشتم نه سِمت مهمی در دست دارم و نه در مدرسه و دانشگاه شاگرد درخشانی بودم بلکه بر عکس همیشه  شاگرد ناموفقی بودم . در مکانهایی هم که کار کرده ام همیشه عضو مبهمی بودم و مدیرانم از من دل خونی داشتند و همیشه صبح دیر میرفتم سر کار به طوری که هر وقت استعفا داده ام با شادی هذیان آوری پذیرفتند و کلی حال کردن. روی هم رفته موجودی نبودم که نه گذشته و نه آینده ام تأثیر مهمی در این کُره خاکی و انسانهاش داشته باشه که بدونم سرنوشتم چی میشه یا نمیشه! فردا من چه باشم و چه نباشم این آفتاب طلوع میکنه و عصری هم غروب و از همه اینها مهتر اینکه اون زنیکه فالگیر هم این قدرت رو نداره که مرگ یا سرنوشت کسی رو پیش بینی کنه.

بدونم یا ندونم، چه فرقی میکنه؟

 

پ ن:

این وسط دلم برای هیچکس نسوخت جز بیمارهای اون خانم دکتر روانشانسی که خودش از مشتری های پر و پاقرص "جمیله جون" فالگیر معروف شهرمونه. وقتی شنیدم این خانم دکتر با اون کلاسش هر هفته پیش این فال قهوه ای میره یه لحظه به خدا هم شک کردم...

 


 
هلنا
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: ناگفته ها

 

هر جدایی یک نوع مرگ است و هر ملاقات یک نوع رستاخیز.((آرتور شوپنهاور))

 

کمتر از یک سال پیش یه صبح نه چندان دل انگیز زمستانی یکی از اقوام تماس گرفتند با تلفن همراه بنده و گفتند:

-         سلام فلانی

-         سلام

-         خبر داری چی شد؟

-         نه!

-         فلان عزیزت امروز صبح تصادف کرد و مرحوم شد

-         چی؟؟؟؟

-         خدا رحمت کنه خدانگهدار

-...

ما هم مثل همه آدمهایی که یکی از اعضای فامیلشون رو از دست میدن پاشدیم رفتیم پیراهن مشکی های ته کشو کمد رو در آوردیم و گریه و زاری و مراسم وختم و هفت و ... چهل روز هم با اصلاح صورت قهر شدیم و...

خب مرگ حق همه ماست و توی این مسأله من کسی رو سراغ ندارم که تونسته باشه سیبیل خدا رو چرب بکنه و نمرده باشه. اما من به شخصه معتقدم یه مرگ دیگه هم وجود داره که با وجود اینکه روح توی بدن آدم موندگار میشه اما در حقیقت اون شخص مرده، ساده بگم شخص متوفی دقمرگ شده اما هنوز نفس میکشه. (در ادامه شرح خواهم داد )

اصولاً آدمی نیستم که مسائل رو گنده گنده بیان کنم و همیشه چه در گفتگو و چه در نگارش اساس کار رو بر نگارش ساده و عامیانه مسائل اجتماعی میذارم. شاید اینجوری ارتباط بهتر و مفید تری با مخاطبانم برقرار کنم ولی این پست نه ساده هستش و نه عامیانه، این مقاله نه میتونه دلچسب باشه و نه عبرت آموز، این نوشته فقط و فقط بیانگر یه احساس ناتوانی در مقابل رویدادهای مذموم جامعه ای هستش که ما داریم توش می لولیم.

در پستهای قدیمی برخی از بحران های اجتماعی رو از دریچه نگاه خودم نگارش کردم اما این پست به شخصه برای خودم ملموس تر و قابل درک تر هست و به جرأت میتونم بگم پس از مدتها معنی غم رو فهمیدم و با تمام وجودم حسش کردم. بله دوستان، داستان این پست خیلی تکراریه، خیلی دِمُده شده، خیلی توی جامعه امروز ما روزمره شده، خیلی راحت بگم "عادی" شده. راستش بلانسبت شما، بعضی از ما آدمها جدیداً خیلی پوست کلفت شدیم و وقتی میبینیم یا می شنویم که مثلاً برای یه انسانی یه  مشکلی بوجود اومده خیلی خونسرد و بی توجه به موضوع میگیم: یارانه نقدی این ماه هم چهاردهم ریخته میشه به حساب!

بچه بودم دوست داشتم داستانهایی رو که میخوندم با یکی بود یکی نبود شروع بشه، حس میکردم این یکی بود و یکی نبود مزه اصلی قصه ها ست، مثل زیتون پرورده کنار کباب ترش که اگه نباشه اصلاً بهم نمیچسبه، هیچوقت فکرشم نمیکردم یکی بود یکی نبود خودشم روزی بشه یه قصه، بشه یه داستان، بشه یه داستان تلخ تلخ تلخ واقعی که اتمسفر زندگی آدمهای اطرافمون رو پر میکنه از نبودن اونی  که نبود، اونی که قراره نباشه. شاید هیچوقت فکرشم نمی کردم که اونی که نبود چی بود! کی بود! اصلاً برای چی نبود؟ همیشه خیالم خوش بود به اولِ صحبت راوی " قصه ظهر جمعه" که می گفت یکی بود...

یکی بود یکی نبود. یه مامانی بود یه بابایی نبود!  یه دختر بچه هفت ساله ای بود که محکوم بود به "هفت سالگی"!، عجیبه! همه چیز شنیده بودیم جز محکومیت یه بچه به سن و سالش! راستی چرا؟ چرا بعد رسیدن دخترک به عدد 7 باید حکم در موردش اجرا بشه؟ چرا؟  اونم چه حکمی؟ حکم جدایی از مادر! شاید برای سالیان، شاید برای همیشه، شاید...

 

نام: هلنا

جرم: جدایی والدین از یکدیگر

حکم: جدایی اجباری از مادر

مأمور اجرای حکم: پدر!

 

پدری که الان هم زنشو داره، هم پسری از همسر جدیدش، هم یه زندگی شیرین و...

مادری که همه دلخوشی ها و امید و آرزوهاش فقط همین یه ...

چی میشه گفت؟ به قول صادق هدایت که در داستان بی مانند بوف کور می نویسه:

در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند ...

 

 از بیان جملات کلیشه ای بیزارم، از اینکه ادای روشنفکرها رو در بیارم متنفرم، از فهمیدن حقیقت همیشه فراری بودم، از اینکه بخوام یه سنگ رو قورت بدم و انتظار داشته باشم بی مشکل هضم و دفعش کنم نا امیدم، از اینهمه پرسش که گاه و بیگاه به سراغم میاد و آزارم میده و منم جوابی براشون ندارم شرمسارم.از قرار گرفتن در مقابل مشکلات بزرگ عاجزم، از درک کردن درد دیگران درموندم، خب همه اینهایی که نوشتم مربوط به خودم بود، مربوط به ما آدمهایی که مثلا بهمون میگن آدم بزرگ...

گناه اون آدم کوچیکا چیه؟

اون آدمهایی که هنوز نمیدونن داستان چیه و چه اتفاقی قراره براشون بیوفته، گناه اونا چیه که ابزاری میشن برای انتقام گیری های مغرضانه ما از همدیگه و تا صحبتی از این انتقام پیش میاد چاشنی احساسات و عواطف رو بهش اضافه می کنیم تا بعضی اشکالات این عمل ناپسند جامعه اما مورد تأئید قانون رو استتار کنیم.یه کلمه میگیم، فقط یه صفت، خب اونم پدرشه...

 ای قانون، هر چی میکشیم از دست خودته.آخ...

من یه پرسش مطرح میکنم جوابش با شما، مادری هفت سال از جوانی و زندگیش رو به پای دخترش بریزه و شرافتمندانه کار و کنه و آبرومندانه زندگی کنه و در نهایت بعد پنج سال دقیقاً شب تولد دخترش پدری که سالها پیش از این مادر جدا شده سر برسه و بنام قانون بچه رو بگیره و ببره که تحویل حضرت نامادری بده. این وسط نظر بچه به علت صغر سن که اساساً اهمیتی نداره و قانون هم حضانت رو دو دستی تقدیم پدر میکنه. خب برابری مرد و زن در جامعه مسلمان ایرانی یعنی این؟ انسانیت و مردانگی یعنی این؟ یعنی اینکه یه مادر از غم از دست دادن فرزندش دقمرگ بشه چون قانون ما اینجوری نوشته شده؟به راستی چند تا مادر باید اینجوری قربانی قانون ضحاکانه بشن تا این ضحاک مار دوش سیر بشه؟

اینجاست که میگم مرگ ار نوع اولش بهتره، اینجاست که میگم یه نوع دیگه از مرگ وجود داره که توی این مدل از مرگ قبر متوفی همیشه سرش بازه و انگارکه باید تا قیامت توی برزخ زمینی خودش دست و پا بزنه که چی؟ که تاوان یه زندگی مشترک از هم گسیخته رو بده! مگه یه انسان چقدر باید هزینه یه اشتباه رو متقبل بشه؟ کیه که اشتباه نکرده یا نمیکنه؟ این هم یه مدل از مرگه اما کدوم مرگ بهتره؟ قضاوت با شما...

********************************************************************

پ ن 1:

من با اجازه از مریم عزیز و بزرگوار لینک وبلاگش رو در پست قرار دادم.

 

پ ن:

دوستان عزیزم این مادر و دختر برای در کنار هم ماندن نیازمند دعاهای خیر شما هستند. لطفا در عبادتهاتون مریم و دختر گلش رو فراموش نکنید.


 
ابلیس یا قدیس؟
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: محمد رضا پهلوی

در وبلاگ سابقم (لهر، کوهستانی از مه) در مورد زندگی شاه و نوع سلطنتش مقالات زیادی را نوشتم و منتشر نمودم که قصد دارم امشب یعنی در شب یلدا یکی از آن مقالات را دوباره منتشر کنم .

 آریامهر، شاه شاهان، شاهنشاه ایران، او یکی از جنجالی ترین رهبران سیاسی جهان در نیمه دوم قرن بیستم لقب گرفته است. هنوز هم در مورد اینکه شاه مهره دست قدرتهای بزرگ بوده و یا سازنده ایرانی مدرن و مستقل، در بین صاحب نظران اختلاف نظر وجود دارد. اما در اینکه او در سالهای اوج و قدرتش جوابهای بسیار کوبنده و دندان شکنی را به قدرتهای غربی داده هیچ جای تردیدی وجود ندارد. در مورد زندگی آخرین شاه ایران، نویسندگان زیادی قلم فرسایی نمودند و اکنون با گذشت تقریباً سی سال از مرگ وی هنوز هم بازار نویسندگی در مورد زندگی اش و سیاستها و نحوه حکومتش، به نوعی می تواند محرک و انگیزه برای بسیاری از جویندگان عنوان در میان نویسندگان تاریخ و یا حتی سیاست و ... باشد. من در طول چندین سال توانستم کتابهای متفاوت و گوناگونی در زمینه زندگی شخصی و خانوادگی خاندان پهلوی و حتی خاطرات شخصیتهای مهم پیش از انقلاب را مطالعه نمایم. در این مطالعات به نکته جالبی پی بردم و آن نکته این بود که، این نویسندگان و یا شخصیتها در راستای منافع و علایق گوناگونشان تلاش نمودند که از شاه یا قدیس بسازند و یا ابلیس!

در کمتر کتابی ما می توانیم این مسأله را نبینیم و احساس نکنیم که به نوعی بی طرفانه در مورد شخصیت حقیقی شاه صحبت شده است. در اکثر موارد طرفین به صورت کاملاً مشهودی در مقام ستایش و یا نکوهش اعمال شاه بر آمده اند که این عمل حق انتخاب و یا تصمیم گیری و برداشت منطقی را از خواننده اثر می گیرد. در بسیاری از این آثار و کتابها نویسنده و صاحب اثر، برای توجیه متن و یا نوشته اش اسناد و مدارک قوی و مستدلی را ارایه نمی کند و تنها به ذکر نام و یا خاطره و یا سندی عمومی اکتفا می نماید و در نهایت برداشت شخصی و علایق و گرایشاتش را با قدرت قلم خاص نویسندگان به خواننده القاء می کند که در مورد کتابهای چاپ وطن کفه ترازو به سمت نکوهش و عیب جویی های افراطی در هر زمینه ای که فکرش را می کنید سنگین تر است و در مورد مقالات و آثار غربی و نویسندگان ایرانی خارج از وطن، در بیشتر موارد تمجید و تحسین و ستایش شاهانه را در حد افراط و تفریط شاهدیم. قضاوتهای شخصی نویسندگان، بزرگترین مانع بر سر پی بردن به شخصیت حقیقی شاه بوده است.به قول دکتر عباس میلانی اکنون پس از گذشت سی سال از مرگ شاه شاید بتوانیم راحت تر از قبل در مورد چیستی و کیستی او بنویسیم.


 
باز هم یلدا
ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: گوناگون

مقاله پیش رو یکی از جامع ترین مقالات نگارش شده در زمینه شب یلدا می باشد.

باز “یلدا/ چله/ خور روز” این جشن پیچیده در رازهای باستانی و شب مقدس غلبه نور بر تاریکی تا چند روز دیگر فرا می رسد و مردم از جنوب روسیه و فلات ایران تا شبه قاره هند آن را جشن خواهند گرفت در حالی که اغلب آنان نه از وسعت جغرافیایی و تقدس این شب آگاهند و نه به رازهای کهن نهفته در آن. جشنهایی چون یلدا و نوروز که از ایران تا غرب چین جشن گرفته می شوند به یاد ما ایرانیان می آورند که “ایرانشهر” گستره ای فرهنگی است که بسیار فراتر از مرزهایی که سرزمینهای ایرانی را از هم جدا کرده ، گسترده  است.

 

 

اقوام ایرانی جدا گشته از یکدیگر ناگهان با نیروی نهفته در این آیینهای باستانی هر جای دنیا که باشند ورای همه جدایی ها ناگهان در چیزی متحد می شوند که نه تنها در واقعه ای گذرا آنها را به هم پیوند می زند بلکه رویایی فراموش شده ایرانشهر را به یادشان می آورد و تا روزی که این رویا خود را در دل اسطوره ها، سنن و آیینهای ایرانی تداوم می بخشد ایران زمین همچنان زنده خواهد ماند حتی اگر هزار تکه شده باشد و همچنان چون نیرویی یگانگی بخش ما ایرانیان را در خانه و در هجرت و در هر سرزمینی به یکدیگر پیوند میزند. باشد که به کودکانمان بیاموزیم اهمیت پاسداشت آیینهای نیاکانمان را که آیینهایی چون یلدا نه فقط یک جشن بلکه راز تداوم تاریخی هویت تاریخی ما در هجوم طوفانهایی است که اقوام و تمدنهای بسیاری را به صفحات تاریخ سپرده است ولی در طی هزاران سال ما با پاسداری از زبان، اسطوره ها و آیینهای خود در ویرانگرترین تندبادهای تاریخ توانسته ایم از فرهنگ و هویت خود پاسداری کنیم و ایرانی بمانیم.

در تقویم ایرانی این شب مقارن شامگاه 30 آذر و انقلاب خورشیدی است که به عنوان طولانی ترین شب سال جشن گرفته می شود ولی آن چه به این شب معنایی ویژه می بخشد نه طول آن ، بلکه این حقیقت است که سراسر این شب چون نبردی است میان استیلای تاریکی در قدرتمندترین فرمانروایی خود که با تولد خورشید و غلبه نور بر طولانی ترین و گسترده ترین تاریکی ها به پایان می رسد. یلدا نمادی از پیروزی نهایی نیکی و نور بر نیروهای اهریمنی است. نبردی که یکی از بنیادی ترین باورها در جهان بینی ایرانی است. ظلمت شب یلدا یادآور تاریخ این جهانی مردمان است که با رنج و تاریکی آلوده شده است ولی هرگز در باور ایرانی این رنج پایدار و ابدی نیست و سرانجام اهریمن با تولد نور نابود خواهد شد.


 
← صفحه بعد